تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
BODY{ overflow:scroll; overflow-x:hidden; } .s1 { position : absolute; font-size : 10pt; color : blue; visibility: hidden; } .s2 { position : absolute; font-size : 18pt; color : red; visibility : hidden; } .s3 { position : absolute; font-size : 14pt; color : gold; visibility : hidden; } .s4 { position : absolute; font-size : 12pt; color : lime; visibility : hidden; } //-->
*
*
*
*

دل نوشته
شاید بتوان تو را فراموش کرد اما در آغوش گرفتنت را هرگز !
 پروردگارا ...

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است و چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار.

 

پروردگارا ... به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم . دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم ... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم ... مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند.

 

|+| نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه سی ام مرداد 1387  |
 خودپسند

 
  خودپسند

در ميان جمع خودپسنديش را فرياد زد
 تا تنـهائي اش را فراموش کند.

|+| نوشته شده توسط فرناز در شنبه بیست و ششم مرداد 1387  |
 خدایا

 

خدایا

در محبس تنهایی،

یا خفته در سرور آسمانیِ؛

اسیر زنجیر رنج،

یا آسوده در آرامشی بهشتی ...



خدایا کاش با من باشی

|+| نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  |
 یادم باشد

                                                                                                                           

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 راهی نروم که بیراه باشد

 خطی ننویسم که ازار دهد کسی را

 یادم باشد که روز و روزگار خوش است

 همه چیز رو به راه است و بر وفق مراد است و خوب

 تنها

 تنها

 دل ما دل نیست

تقدیم به یه معلم

|+| نوشته شده توسط فرناز در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 خودپسند

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

 

|+| نوشته شده توسط فرناز در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 تنبیه خداوند

در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنهامقررفرماید.

تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود
.

پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند
.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام


آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها


بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد
.

و بعد
...

کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند
:

چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید
.

خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند
............

خدا را شکر که من هنوز می توانم  بگويم
:

*(( دوست دارم ))*

|+| نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 وایستا دنیا !

 

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای قصه رو مهمونی یه 

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

، بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم  

وقتی فایده ایی نداره غصه خوردن واسه چی

 واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی

 نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

 نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

 نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم ، واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم ، یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم ، وایستا دنیا ، وایستا دنیا ، من می خوام پیاده شم !

همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط  

قربونت برم خدایا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل رو با خودت نبین

 نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم ، واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم ، یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم ، وایستا دنیا ، وایستا دنیا ، من می خوام پیاده شم !

 

|+| نوشته شده توسط فرناز در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 من دیگه بزرگ شدم

 

می خوام یه رازی و بهت بگم من دیگه بچه نیستم
دیگه خنده هام یه رنگ نیست
من دیگه بزرگ شدم یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم
باور کن من بزرگ شدم دیگه شبا توی خواب رویا نمی بینم هر شب کابوس می بینم
اخه من بزرگ شدم
دیگه کسی نازم نمی کنه دیگه کسی وااسه من دل نمی سوزونه
واسه اینه که دیگه بزرگ شدم دیگه بچه نیستم
دیگه نمی تونم قایم باشک بازی کنم دیگه نمی تونم بلند و قاه قاه بخندم اخه من بزرگ شدم


دیگه نمی تونم با دوستام درد دل کنم و همه چیزو درباره زندگیم بهشون بگم،چون از شانس من ممکنه یکی پیدا بشه و اونا رو بخونه و ...
اخه من بزرگ شدم
دیگه ساده نیستم حرف های ادمکا رو باور ندارم
دیگه باور نمی کنم دروغ هایی که واسه دل خوشین
اخه من دیگه بزرگ شدم

کودکی ام را به باد می سپارم تا ببردش به هر جایی که می خواهد
می دانم که دیگر باز نمی گردد پس همان بهتر که برود
بعد از این دیگر هرکه حرفی به من زد در همان لحظه جوابش را می دهم
حتی شده با فحش و نا سزا اخه بهت گفتم که من دیگه بزرگ شدم ، اخه آدم بزرگایی که می شناسم همین کار رو کردن با من ، چون بزرگن !!
دیگه حرف هام بوی سادگی نمی ده دیگه خنده هام بوی یه رنگی نمی ده،مثله بعضی از این آدم بزرگا دو رو میشم !!
بسه دیگه این هذیونا چیه نوشتم بابا من دیگه بزرگ شدم ، باید دیگه مثل بزرگا رفتار کنم ، نبخشم ، به دل بگیرم و ...
غم و تنهایی و غربت توی شهرت توی خونت
حتی با صمیمی ترین دوستانت
اره لازمه بزرگ بودن اینه: خیانت و دو رویی
و
یه جمله بی ادبی هم می خوام بگم که خیلی معنی داره
 
Nobody dies virgin; cuz life fucks us all
 
|+| نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 
 
بالا
example: BODY{ overflow:scroll; overflow-x:hidden; } .s1 { position : absolute; font-size : 10pt; color : blue; visibility: hidden; } .s2 { position : absolute; font-size : 18pt; color : red; visibility : hidden; } .s3 { position : absolute; font-size : 14pt; color : gold; visibility : hidden; } .s4 { position : absolute; font-size : 12pt; color : lime; visibility : hidden; } //-->
*
*
*
*

*
*
*
*